دلم می خواد مثل کبوترای سپید تو آسمون پرواز کنم.
کاشکی طلسم.غریبه بودن مسافر نابود می شدومردم با دسته گلی از
آفتابگردون ویاس کبودو گلهای همیشه بهاری .آروم آروم به پیشواز
مولایمان علی می رفتن وباهمراز وگمشده ی خودطلوع خورشید عشق
روکنار قصرشنی تماشا می کردن تا بهونه ای برای رهایی از شر سکوت
و خواندن ترانه ی عشق برای ایران و .شاپرک باشن.
با عشق تو تک تک اتاقهای قصرخیالی دنبال افسونگر می گشتن وبا باز
کردن پنجره ی قلب خود نامهربونی رو ریشه کن می کردن
.با پیش روی کردن تو رویای سپید از همدم غروب بودن فاصله
می گرفتن .و تا ابد کلمه ای چون بزار برم رو به زبون نمی آوردن و فقط
می گفتن ا گه دستامو بگیری تو تلاطم و طوفان عشقت غرق می شم و
تورو مثل مادر.ستاره ی شبای تارم می دونم.و می گفتن ای تنها
گل من. بمون تابمونم و باور کنم فردا مال ماست و با کمکت از بازگشت
دوباره ی آوای یخهاو غروب جلوگیری کنم و برم بارون رو نوازش کنم.
مگه میشه عاشقی داستان از دیار آفتابگردون واما عشق, تابی نهایت
رو شنیده باشه و به طرفش نرفته باشه....؟